سیگار در بین انگشتانم می میرد گور میکنم
برای خودم
با دست گل بالایی سرم ایستاده است
می خندم
گریه می کند
میروم
می ماند
...........................................................
به دنبال واژها
هر روز خیابان را طی می کنم
سنگ فرشها با من سخن نمی گوید
بر سر هر کوچه
خیال بافی گربه را دار زده اند
موش با خیال راحت
برای کودکان
هفت تیر می کشد
دیوار به دنبال گوشی که به او رازهایی عابران را بگوید
آب که از بوق ماشینها جاریست
به لعنتی نمی عرضند
باد در خاطرات می چرخند
ذهن هنوز منتظر است
|
+| نوشته شده توسط
مجتبی علی پلویی در جمعه هفتم آبان 1389
|